ایلیاایلیا، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 16 روز سن داره

ایلیا

این روزهای ما

الان خونه خاله زهرا هستم و دارم اتفاقاتی که افتاده رو واست مینویسم.یک ماه پیش مجبور شدیم دوباره اسباب کشی کنیم.تقریبا 2 ماه کارمون این بود ک عصر با بابایی از این بنگاه به اون بنگاه بریم.تو هم بیشتر وقتا روی صندلی عقب خوابت می برد. بالاخره یه خونه با اجاره ی ماهیانه 500 پیدا کردیم. بالاخره اسباب کشی و استرس هاشو پشت سر گذاشتم و الان دوباره میخام وبلاگت رو آپدیت کنم. الان خونه خاله زهرا با گوشی من سرگرمی.داری بازی می کنی و حتی گوشی منو به سامیار نی نی خاله زهرا دادی که باهاش بازی کنه.(این حرکت از تو بعید بود چون وسایلت رو به هیچکی نمیدی) حرفای خیلی جالبی میزنی. به تفنگ میگی:پغنگ به خطرناک میگی:خنکاک دو تا شعرا...
29 تير 1392

12 خرداد 92

خیلی دلم گرفته.دلم تنگ شده واسه نوشتن واسه خودم واسه همه چی.    نمی دونم چرا این روزها از همه شاکیم.هیچی منو خوشحال نمیکنه.توی یک کلام بازم دلم گرفته و هرچی دنبال دلیل میگردم دلیلشو پیدا نمیکنم. طبق معمول بگذریم. دیشب ایلیا رو بردیم دکتر.قبل از اینکه بریم داخل من و بابایی یه عالمه با ایلیا حرف زدیم که گریه نکنه.وقتی رفتیم داخل اول سلام کرد بعد آقای دکتر که دفترچه تو نگاه میکر د عکستو نشون دادی و گفتی این ایلیا هست اما بعدش گریه رو شروع کردی.دکتر میگفت گوش و گلوت عفونت کرده و باید خشک کننده مصرف کنی.بعد هم که رفتم داروهات رو بگیرم اعصابم به هم ریخت از این طرح مسخره ی پزشک خانواده و اینکه باید دفترچه یه مهر میخورد که بتونم ...
13 خرداد 1392

7 اردیبهشت

هنوز ایلیا حالش خوب نشده.خیلی بد سرفه میکنه.حنانه هم قراره چند روز خونه مون بمونه.ایلیا هم حسابی خوشحاله.عصر با حنانه رفتیم فروشگاه رفاه.واسه ایلیا یه مدل دیگه از خونه سازی خریدم که خیلی دوست داره و حسابی سرگرمه.یه دونه سی دی کیتی هم واسش خریدم اما هنوز واسش نذاشتم. گل پسرم حرفای خیلی قشنگی میزنی.چند روز پیش بابا بهت میگفت بیا شربتت رو بخور.گفتی نمیخوام ولش کن.   ایلیا جون خونه مامان جون با تفنگش که دایی منصور(دایی خودم) بهش داده   ...
7 ارديبهشت 1392

18 اسفند

یه روز جمعه دیگه هم اومد.نمیدونم چرا این روزها اینقدر پشت سرهم میان و با اومدنشون ما رو غافلگیر میکنن.هنوز به اول هفته عادت نکردی آخرهفته اومده. من و ایلیا یه هفته هست که اومدیم جهرم.بابایی شنبه دانشگاه کلاس داشت .با اون اومدیم و او کلاسش رو برگذار کرد و شب برگشت شیراز. الان هم بابایی سرجلسه آزمون دکتری هست.خداکنه قبول بشه. دیروز خیلی بادهای شدیدی می اومد و من و ایلیا و مامان جون رفته بودیم خرید عید.از خرید ک ه برگشتیم ایلیا همه ش عطسه میکرد.بدجور سرما خورده بود.امروز هم خیلی بی حاله.منم خودم رو سرزنش میکنم که چرا ایلیا رو بردم بیرون. پسرگلم از کارات بگم که دیگه بزرگ شدی و همه چی رو تشخیص میدی.وقتی یه کار اشتباه انجام میدی ...
18 اسفند 1391

حرف زدن های ایلیا

پسر گلم روز به روز شیرین زبون تر میشی.یه حرفایی میزنی که نزدیکه شاخ در بیارم.البته یه کم هم لجباز شدی و بعضی وقتا دیگه خیلی عصبی میشم. به انگلیسی کلمات ok و hello رو میگی.وقتی بهت میگم come on منظورم رو میفهمی.البته چون خودم زبان تدریس میکردم اصلا با یاد دادن زبان تو این سن موافق نیستم ولی تا این حد و کلماتی که کاربرد مکالمه داره اشکال نداره. شب ها وقت خواب گیر میدی که واست حسنی بخونم.خودتم میگی ( عسنی ) منم یا حسنی ما یه بره داشت رو واست میخونم یا توی ده شلمرود.اینا کتابای دوره ی بچگی خودمه که قبلا  واست خریدم.چند روز پیش رفتم کتابفروشی که واست بن بن بن 1 رو بگیرم که چند تا از کتابای دوره بچگی خودمو دیدم و اونا رو هم واست خرید...
3 بهمن 1391

بدون عنوان

٥شنبه شب عقد شیرین دختر خاله م بود.به خاطر فوت بابابزرگم نتونستم برم .از همین جا بازم بهش تبریک میگم. صبح جمعه من و ایلیا 2 تایی میخاستیم از جهرم بیایم شیراز.چشمتون روز بد نبینه.ایلیا کل اتوبوس رو گذاشته بود رو سرش.نذاشت هیچکی استراحت کنه.هر کلمه ای رو که بلد بود میگفت.از خودش می پرسید گاو چی میگه؟ما. سلام  . خداحافظ (داسس)  .  نازی .  اه  .شکلات . خاله خلاصه هر کلمه ای که بلد بود تکرار میکرد. 2 تا دختر صندلی بغل نشسته بودند که خیلی باهات صحبت کردند.بهت شکلات دادند و نیم ساعت هم پیش اونا نشستی و هندز فری گذاشتن توی گوشت و توهم کیف کرده بودی.   ...
30 دی 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ایلیا می باشد